دانشگاه
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 16:44
خيلى چيزها عوض شد به همين چند ماه. از اول مهر كه تصميم گرفتم تدريس در دانشگاه را قبول كنم، يك علتش اين بود كه همين تغييرات را ببينم . دوست داشتم تغييرات را ببينم و به نسل جديد وصل شوم. توى كلاس چندتا از دخترها مقنعه سرشان نميگذارند. حراست چند روز پيش آمد دم كلاس . انتظارشان از استادها اين است بى حجا...
بانشی های اینشیرین
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 16:44
اواخر دى ماه است و مشهد برف باريده. سه روز شهر در كمترين سرعت ممكن است. از پنجره بيرون را نگاه ميكنم و آن تلاش ماشين ها و آدم ها براى يك متر جلوتر رفتن. به چندتايى از دوستانم گفتم حالا كه كار تعطيل است، بيايند خانه ام و دور هم فيلم ببينيم. يكى شان ميگويد :بانشی های اینشیرین از مارتين مك دونا.استقبال...
خوابگاه
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 16:44
برف باريده. با دخترها توى حياط خوابگاه آدم برفى ساخته ايم. با دست هاى سرخ يخ زده و ته مانده خنده هامان ميرويم مى ايستيم توى صف غذا. امروز لوبيا پلو ميدهند. همانطورى كه ايستاده ايم، ديوارها را نگاه ميكنم. هر تكه ، كسى چيزى نوشته. رد پنجه هاى خونى، اينجا و آنجاست. هشتگ اسم ها و جان هايى كه در اين ٤ ما...