خرید بک لینک

درباره سایت

انگشت های جوهری

امکانات وب

برف باريده. با دخترها توى حياط خوابگاه آدم برفى ساخته ايم. با دست هاى سرخ يخ زده و ته مانده خنده هامان ميرويم مى ايستيم توى صف غذا. امروز لوبيا پلو ميدهند. همانطورى كه ايستاده ايم، ديوارها را نگاه ميكنم. هر تكه ، كسى چيزى نوشته. رد پنجه هاى خونى، اينجا و آنجاست. هشتگ اسم ها و جان هايى كه در اين ٤ ماه گرفته شدند. باورم نميشود رد اين خون ها بخواهد برسد به من وكالت ميدهم به شازده!

حيف خونى كه بخواهد فداى شازده شود!

مضحكه ملتى كه بخواهد خونش را فداى شازده كند!

يك جمله جالب هم اين وسط ها از نميدانم كى شنيدم كه گفت سلطنت اگر بخواهد درست باشد كه سلطان بايد به شديدترين شكلش سلطانى كند. اگر هم بخواهد سلطانى نكند كه چه نيازى به وجودش و مشروطه و گذار و چه و چه.

ياد غلامحسين ساعدى ميفتم و ياد ده ها نويسنده و مبارز ديگر كه راهشان اين بود تا شازدگى را اخته كنند. گند به حدى بالا زده كه برخى راضى اند به پس. بخشى از ملت هم كه بيچاره ما باشيم، افتاده ايم به حيرانى . نه راه پيش و نه راه پس.

نيلوفر ميگويد يك شب ديگر هم بمان خوابگاه . ميگويم بايد برگردم مشهد. برويم سر كار و زندگى خودمان ، بهتر از حيرانى وسط اين دو كثافت!

برچسب: نویسنده: یاسین کریمیان تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 16:44

صفحه بندی